|
چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی ؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟ پیله ات را بگشای تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387 21:6 توسط فاحـ شــه
فرشته مرد + نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 22:49 توسط فاحـ شــه
وقتی خودش را قسمت می کرد ٬ دختر ِ لاله نبود . تکه های بزرگترش را داد به نوه های حاج آقا ها و تکه های کوچکترش را به بچه های معمولی و دیگر هیچی نماند برای دختر لاله .
هیچی براش نماند + نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 20:42 توسط فاحـ شــه |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 20:46 توسط فاحـ شــه
سرم پایین بود و مشغول کار خودم . لاقید لمیده بود و نفسهای عمیقش و ناله های ملایم گاه و بی گاهش از خود بی خودم میکرد . سرم را بلند کردم چشمهاش خمار بود و از گوشه چشم نگاهم میکرد . خوشگل بود کثافت . مدتی چشم در چشم ماندیم گفت : چرا این کار را می کنید؟ چی میبرید؟ ارام ماندم . متوقف شدم . بساطم را جمع کردم و راهم را کشیدم و رفتم ... + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 15:41 توسط فاحـ شــه
- با من بخواب همه چیز درست می شود می خوابی و همه چیز گه زده می شود . دیگر پس از آن به گور اجدادت می خندی که با کسی بخوابی به امید اینکه چیزی درست شود + نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387 12:53 توسط فاحـ شــه
دختر لاله که اسم ندارد ٬ راه نمی رود که ٬ پایش باریک و قوس گرفته است ٬ بردیمش دکتر ٬ دواش گران است ٬ لاله گفت از کجا بیارم؟ که نمیرد؟ بذار بمیرد . مگر من که زنده ام هنر کردم؟ بچه اش نق می زد . وقتی بچه تر بود تا صداش در می اید خرجش یه نخود دوا بود . حالا دیگر دوا بد تر از طلاست . بچه اش شب تا صبح و صبح تا شب تو بغلش است و نق می زند . درد دارد . زرد و باریک و لاغر با چشمهای بی فروغ... میترا وضعش توپ است . مشتری مخصوص دارد . خانه و زندگیش رو به راه است . اجاره ی آن خانه ی بالای شهرش را حداقل در می آورد . با دنگ و فنگهای دیگر زندگیش ... حتی در را روی لاله باز نکرد . گفت من گنده کاری نمی کنم . برید گم بشید . آبرومو می برید ... + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 19:25 توسط فاحـ شــه
می خواست برود . به خودش قول داده بود .باید می رفت . آیا به "خودش" می توانست وفادار باشد؟ مرد از پشت تسخیرش کرده بود . شانه های باریکش در بازوهای پهن مرد محاصره بود و خیسی زبانش زیر گوشش ٬ یاد اولین تجربه اش انداختش وقتی که دختر ۱۳ ساله ای بود و از خیسی زبان پدرش زیر گوشش چندشش شده بود . دیگر چندشش نمی شد . اما می خواست تمامش کند . باید تمامش می کرد . زبان مرد از زیر گوشش می روفت و جلوتر که می امد محکم دستش را زیر چانه اش برد و سرش را به شدت برگرداند و لبش را گاز گرفت . نفس عمیق زن از ته دل ٬ چیزی که دست خودش نبود ٬ دست مرد را به کاویدن جایی میان پاهایش کشاند ... باز هم نشد . + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 21:9 توسط فاحـ شــه
دستهایت را دور کمرم حلقه می کنی . میدانم دوست داری من رو بخوابم . می خوابی آرام . سیگارت را از گوشه لبت در نمی اوری و اصرار می کنی که ببوسیم . سرم را عقب می کشم دستت سفت پشت کمرم قفل می شود . جیغ میکشم عقب می روم .دستت را محکمتر می کنی . کمرم درد می گیرد . رها می کنم . ناله میکنم و بی حال می افتم . سیگارت روی لبم خاموش می شود ٬ تفش می کنی کناری و محکم لبم را می مکی . ناله ام را می مکی . می گویی از جیغ کشیدنت خوشم می آید از صدای دورگه ات وقتی که از جگر جیغ میکشی به اوج لذت می رسم جای زخم سیگار خاکستری می شود . می سوزد هنوز ... + نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 17:54 توسط فاحـ شــه
با لگد غلام در بستر کرایه ای بیدار می شوم . خوابم برده بود . کتک خورده ام . تمام تنم له ٬ لباسم پاره است . چقدر دلم می خواست بخوابم . چقدر دلم می خواست این خواب تا ابد ادامه پیدا کند . درنگ می کنم . پوشیدن را کشش می دهم . غلام باز با مشت و لگدش پذیرایم می شود .با صدای دو رگه اش و با لکنت زبان می گوید : خیال کرده ای اتاق را قباله ی ننه ات کرده اند ؟ نیمه زبانش در حرف زدن بیرون می ماند . همیشه صورتم را خیس می کند وقتی حرف می زند . با بیچارگی بلند می شوم . لباسم پاره است . باز آوارگی . فاحـ شــه ی بعدی دختر خوشگلی است . نگاهم در نگاهش گره می خورد. از کنارش که می گذرم می گویم مواظب باش لباست را پاره نکند . مثل من لخت می مانی و پدر آن دختر باکره تف می کند رویت ... + نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 19:11 توسط فاحـ شــه |
|
| ||||||